محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6425

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كشتگان را تقسيم كردن گرفتند و آن را به همديگر هديه مىدادند . اسيرى از ابناى فرغانيان را به نزد خبيث بردند كه دربارهء سر سپاه از او پرسش كرد اسير حضور ابو احمد و مفلح را با وى بگفت كه از ياد ابو احمد هراسان شد . و چنان بود كه وقتى از چيزى هراسان مىشد آن را دروغ مىشمرد . گفت : « در اين سپاه بجز مفلح نيست كه من به جز نام وى را نمىشنوم و اگر كسى كه اين اسير مىگويد با اين سپاه بود نام وى بلند آوازه تر بود و مفلح تابع وى و منتسب به همراهى وى بود . » و چنان بود كه مردم اردوگاه خبيث ، وقتى ياران ابو احمد به مقابله شان آمدند سخت هراسان شدند و از جايگاههاى خويش گريختند و به نهر ابو الخصيب پناه بردند كه آن وقت پلى بر آن نبود . در آن روز بسيار كس از زن و كودك در نهر غرق شد . از پس نبرد چيزى نگذشت كه على بن ابان با جمع ياران خويش به نزد خبيث رسيد ، وقتى رسيد كه به دو نيازى نداشت ، چيزى نگذشت كه مفلح بمرد و ابو احمد ( 495 سوى ابله عقب نشست كه هزيمتيان پراكنده را فراهم آرد و از نو آماده شود . پس از آن سوى نهر ابو الاسد رفت و آنجا بماند . محمد بن حسن گويد : خبيث نمىدانست كه مفلح چگونه كشته شده . وقتى خبر يافت كه تيرى به او رسيده بود و هيچكس دعوى انداختن آن را نداشت ، دعوى كرد كه تيرانداز او بوده است . گويد : شنيدم كه مىگفت : « تيرى پيش روى من افتاد ، واح خادمم آن را بياورد و به من داد كه آن را بينداختم و به مفلح خورد . » محمد گويد : دروغ مىگفت كه من در آنجا حضور داشتم ، او همچنان بر اسب خويش بود تا وقتى كه خبر رسان با خبر هزيمت به نزد وى آمد و سرها را آوردند و نبرد بپايان رسيد در اين سال ، در ولايت دجله و با ، ميان مردم افتاد و در مدينة السلام و سامرا و